سهشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۲
بازيگرـنوازنده رفت.يعني جايي نرفت.از زندگي خصوصي من بيرون رفت.من نخواستم که ديگه نباشه.چون آدمي که خانم ها براش حکم اسباب بازي رو دارن و براشون احترام زيادي قايل نيست نمي شه کاريش کرد.کسي که از خانواده ش اجازه ازدواج نداره و جلوي همه مي خواد بگه من ..........بهتره که نباشه.کسي که همه کار هاش رو برنامه ريزي هاي موذيانس ولي مي خواد بگه هيچ غرضي تو کار نبوده بعد از يه مدت حالت ازش به هم مي خوره.چون دروغ مي گه و خيلي ........و آدمي که حاضره به خاطر محبوب بودن پا روي اعتقاداتش بذاره معلومه تکليفش چيه.
اين آدم رو من با دوست داشتن باهاش دوست نشدم.ادم جالبي بود ولي جالب تر از اون غول چراغ جادو بود که بعدا معلوم شد خيلي آشغال و قلابي يه.بعد از هفت ماه اصرار و پافشاري بر اين دوستي من راضي شدم ولي يک ماه بعد بامبول هاي بازيگرـنوازنده و جفتک هاش شروع شد.و ادامه داشت تا اين که من به اين نتيجه رسيدم اين دوستي سود دهي اش تموم شده و داره ضرر مي ده.بازيگرـنوازنده خسته شده بود ولي منتظر بود من اين رابطه رو تموم کنم که جلوي همه بتونه بگه که من همه چي رو بهم زدم.حالا من اين گزک رو دستش دادم وخيلي خوب مي تونه ازش استفاده کنه.و هر کاري بکنه از کون سوخته شه.
دوشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۲
من خيلي شعر دوست ندارم.ولي خوب اين يکي شعرهاي خوبي مي گه.شايد هم من با بوي بارون مست شدم و حاليم نيست.
روزهاي اول خيلي روزهاي خوبي يه.به خصوص که علاوه بر علم پزشکي و تاتر ؛ شعرهاي خوب هم بشنوي.
یکشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۲
خيلي دلم مي خواد از کارم و روشم اين جا بنويسم.ولي نمي دونم که چرا نمي شه.يا خوابم مي ياد يا وقت نمي کنم.البته روش خاصي نيست.فيل هوا نمي کنم که.ولي دلم مي خواد مراحل کار رو بنويسم
شنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۲
بازيگر بعد از اين داره مي شه کارگردان بعد از اين.و عجب موجود متفاوتي داره مي شه اين کارگردان بعد از اين.کلي توفير داره اين بازيگر بعد از اين با کارگردان بعد از اين .مهمتر از همه تفاوت ادب اين دو تا آدمه که به قول شاعر تفاوت از زمين تا آسمان است.
يعني بارون مي باره؟
آخ ! اگه بارون بزنه
پنجشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۲
من هيچ وقت فکر نمي کردم که وبلاگ من خواننده داشته باشه.ولي الان يک نفر رو مي شناسم که منو نمي شناسه و خواننده اين وب لاگه.مهرنوش عزيز ممنون از لطفت.اميدوارم که هيچ وقت احساس نکني که با خوندن وب لاگ من داري وقتت رو تلف مي کني.
من به عاشقان مي خنديدم.حالا نوبت مثل من است که به من بخندد.
بوي باران مي آيد ولي من دلهره دارم.نکند اين بوي باران از ابر هاي زود گذر بهاري باشد؟
بوي باران مي آيد.شايد تا مدت ها باران نيايد ولي من بوي باران را با ولع به مشام مي کشم.من آرامش را به خانه ام ميهمان دارم.شايد که اين ميهمان به خانه دلم صاحب خانه شود.
.هنوز هيچ خبري نيست.هنوز هيچ حرفي به من نزده.ولي من دلم برايش تنگ مي شود.
سال هاست که باران نباريده.زمين دلم چون کويري خشک شده.فکر باريدن باران را از ياد برده ام.ديگر يادم نمي آيد که باران چگونه است.
نکند من هميشه به باران فکر مي کرده ام؟نه!من باران را فراموش کرده بودم.نا خود آگاه من در طي اين سال هاي بي باران چه مي کرده؟
با اين که خبري نيست بوي باران مي آيد.
يا شايد............شايد اين منم که دوست دارم باران بيايد؟