تئاتر، من و خيلي چيزای ديگه

پنجشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۳

در تكميل پست قبلي بايد بگم كه فعلا عشق و عاشقي به شدت تعطيله . چون اون آدمه زيادي پر رو شده . منم كه استاد فراموش كردن اين جور چيزام . مي خوام برگردم به زندگي يك سال و نيم پيشم . حالي به حولي . برينم به هر چي عشقه . از همين الان هم شروع مي كنم .

ييك حالي مي ده بري تو يه وبلاگ بعد ببيني درباره تو و رازت اون جا نوشتن . همه مي خونن بعد تازه كنجكاو مي شن زنگ مي زنن به صاحب وبلاگ مي پرسن كه موضوع چيه ؟ بعد معلوم مي شه كه تو خيلي عاشقي . اين خوبه يا بده ؟ در مجموع ييگ حالي مي ده كه خودت نمي دوني چه جور حالي يه .

پنجشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۳

نمي دونم چرا وقتي براي نوشتن مي شينم پاي كامپيوتر، همون قدر كه مشتاق نوشتنم ، ميلم به نوشتن رو از دست مي دم !

دوشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۳

وقتي داري با يه پسر كه ادعاش مي شه تحصيلكرده ي كانادا س و خيلي با شعوره چت مي كني و اون مي پرسه : وات ايز بور جاب ؟ وتو مي گي من نويسنده م . بعد اون مثل يه آدم قرون وسطي يي حسود مي گه . ا ؟ منم آهنگسازم ، اين به اون در ، چه حالي بهت دست مي ده ؟

شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۳

نمي دونم چرا اصرار داريم توي سريال هاي تلويزيوني برتري زور مرد به زن رو به نمايش بذاريم. اسمش رو هم مي ذاريم مردونگي . آدم خوبه ي ماجرا كه يه مرده ، حتما بايد يه جايي ، يه جوري ، يه يه بهانه اي ، حتما دستشو رو خواهر يا زنش بلند كنه كه بگن خيلي مرد بود و بقيه مردايي هم كه بلد نيستن ياد بگيرن . مادرش رو هم نمي زنه چون اگه بزنه پس شعار هاي جمهوري اسلامي كجا مي ره؟ پس زن يا خواهرشو يه دل سير كتك مي زنه و زن ها هم مثل احمق ها مي بخشنش . واقعا كه ما با فيلم هامون فرهنگ سازي توپي مي كنيم .

سه‌شنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۳

حواست و جمع كن . به خودت بيا . اين همه تقلب برات مي نويسم . خوب نگاه كن كه امتحانت و خوب بدي . چون يهو چشمتو باز مي كني مي بيني تو مسيج دون موبايلم به جاي مسيجاي تو پر شد از جوك هاي يه آدم غريبه .

رفتم اوركوت . بالاي صفحه پروفايلم ديدم يه پسره منو اد كرده . منم رفتم پروفايلشو ببينم كه كيه و چي كارس . ديدم اوه اوه ، يه شاسكوله كه نوشته از همه كتاب ها متنفره . يه نموره هم شكل قورباغه بود . اومدم روي جمله ي نه اين دوست من نيست كليك كنم، چشمم افتاد به دو تا يادداشت كه يكي از دخترهايي كه جزليست دوستاش بودن براش نوشته بود . ديدم دختره قيافش بد نيست ، گفتم بخونم ببينم چي نوشته درباره اين قورباغه كتاب نخون . ديدم اي واي ! كامليا خانم عاشق سينه چاك علي آقاس . اونم از نوع هوار هوارش . كه اي دختر هايي كه مي يايد اين جا ! بدانيد و آگاه باشيد كه من دارم از عشق به اين آقا مي ميرم . هر كي اينو اد كنه با من طرفه واين آقا صاحاب داره و از اين جور حرفا . كلي هم از مردن نوشته بود كه اگه بميره به خاطر اون پسره س ! ؟؟؟ بعد من رفتم پروفايل كامليا رو ديدم . يه دونه پسر توي ليست دوستاش بود كه اونم اين پسره علي بود . يعني بازي ش بود؟ جالب بود كه ليست دوستاي علي، كلي دختر رنگ و وارنگ داشت . منم كه اين پسره رو نمي شناختم . معلوم بود كه رفته پروفايل هاي عكس دارو گشته . حالا به هر دليلي منم اد كرده . گفتم حالا كه اين جوريه منم ادش مي كنم كه شايد ، شايد كامليا بفهمه و ياد بگيره كه براي حفظ عشقش يا دوست پسرش يه كار ديگه بكنه و غرورشو اين جوري به گا نده .اگه هم كه اين سياست و بازي شه براي هر هدفي، كه عيب نداره ، يه قورباغه تو ليست من بيشتر ! شايد هم هيچ وقت نفهمه و تو دلش يا بلند بلند (من كه نمي شنوم) به من فحش بده .

دوشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۳

بعد از سال ها ، نسخه ي زبان اصلي بدون سانسور فيلم پرواز بر فراز آشيانه فاخته رو ديدم . مي دونستم اين فيلم خوبه ولي نمي دونستم كه محشر بودنش رو بايد موقع ديدن فيلم به زبان اصلي بفهمي .

یکشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۳

فكر مي كنم الان خيلي خوب مي دونم چرا صادق هدايت خودشو كشت . فقط فرق من با اون اينه كه اون كلي اثر از خودش به جا گذاشته ، ولي از من اين وبلاگ قازورتي مي مونه !

پنجشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۳

خانم پوران درخشنده سلام
من رفتم فيلم جديد شما رو روي پرده ديدم . يه خواهش مي شه ازتون بكنم؟ ديگه فيلم نسازيد لطفا. باوركنيد بدون غرض ورزي مي گم. به غير از فيلم ساختن مي شه هزار جور كار فرهنگي كرد و جوون ها رو از رفتن به سوي مواد مخدر نجات داد و آدم مهمي هم بود. توي سينمايي كه من فيلمو ديدم اكثر آدما به خاطر چشم و ابروي بازيگرا اومده بودن. اگه فيلمتون خوب مي فروخت يه چيزي! فيلم تاثير گذاري هم كه نيست. خوب پس سرمايتون روبه باد داديد؟ واسه هيچي؟ شما با اين پول خيلي كارهاي مفيد تر مي تونستيد انجام بديد ولي نداديد. اسمتون و اعتبارتون هم كه خوبه و مي شه باهاش شروع كرد به كارهايي بهتر از فيلم غير مفيد ساختن. راستي! نكنه شما هم معتاد به فيلم ساختن شديد؟ يه اعتياد مدرن تر از اوني كه من تو فيلمتون ديدم و براي اولين بار هوس كردم تجربه ش كنم چون ديدم ختم به خير مي شه و هيچ كس آسيب نمي بينه جز آدم بدا!منم كه آدم بدي نيستم!!! نكنه من آدم بدي ام؟ چون دارم يه جورايي به يكي از اعضاي كانون كارگردانان امريكا بد و بي راه مي گم.ها؟
ولي خانم درخشنده صادقانه مي گم از يه چيز تو شما خوشم مي ياد اونم اينه كه فمينيست بازي در نمي ياريد و شعارهاي فمينيستي الكي نمي ديد.
راستي اصلا از حرفاي من ناراحت نشيد. فقط يادتون باشه وقتي فيلم جديد خانم تهمينه ميلاني اكران شد بيايد و اينجا رو بخونيد. اونوقت مي بينيد كه من در مورد شما نيتم خير بوده و.....خلاصه دارم براي تهمينه خانم ميلاني...........

یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۳

يكي از دوستان خيلي لطف كرده و به من لينك داده . دوستم ! خيلي مرسي .

شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۳

دوستان عزيزم ! من يه عذر خواهي به شما بدهكارم . اميدوارم بپذيريد . قضاوت چند ماه پيش من احتمالا بر اساس بد حالي اون روز بوده كه فكر مي كنم باز خانواده يه حال اساسي بهم داده بودن ! منم حساس س س س .....مرسي به خاطر همه چيز .

ببين دوست عزيز ، زماني كه مي خواي با دوستات شام بري بيرون و با غرغر پدرت مواجه مي شي ، بدون كه همه چيزايي كه براي آزادي و حقوق زنان نوشته و گفته مي شه زارت و پورته . جفنگيات خودت هم لايق زرشك طلايي يه . گل بگير درشو !

چهارشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۳

يه ايراني ،وقتي مي خواد كسي رو به مهموني روشنفكرانه ش دعوت كنه مي گه:هر لباسي كه دوست داري بپوش .اين براي ماها خيلي جالبه.چون جايي زندگي مي كنيم كه از تنوع لباس خبري نيست.قوانين لباس پوشيدن سال 83 فرقي با سال 60 نداره. ( درسته كه نسبت به اون سال ها رنگ بيشتري توي خيابون ها ديده مي شه،ولي اگه يه بار گير ماموران گشت انتظامي افتاده باشيد،مي دونيد من چي ميگم .) به هر حال اين جور مهموني ها مجالي براي پوشيدن لباس هايي يه كه دوستشون داشتيم ونشده بپوشيمشون.تا اين جا هيچ مشكلي نيست. اما ماها انقدر درگير زندگي روزمره ايم كه مجالي براي تجربه انواع مهموني ها نداشتيم . منظورم از انواع، مثل بالماسكه و پيژاما پارتي تا مهموني هاي خودي و رسمي و مناسبت هاي سنتي و غيره س.كه اين انواع هم خيلي جاي بحث داره چون تركيبي از ايراني و فرنگي يه. ما انقدر محدود بوديم وهستيم كه دقيقا نمي دونيم براي يه مهموني يه هر چي دوست داري بپوش ، چي بپوشيم. به همين خاطر وقتي وارد يه همچين مجلسي مي شيم ممكنه معذب بشيم يا از خنده بتركيم!چون يه عده انگار اومدن بالماسكه.باور كنيد بي اغراق همينه.ويه عده ديگه انگار اومدن اپرا.يه عده ديگه هم با عين الله باقرزاده نسبتي دارن لابد!
به نظر من هيچ كس مقصر نيست.نه مهموني دهنده كه دلش مي خواد يه مهموني بده كه همه دوستاش فارغ از روزمره بهشون خوش بگذره ، نه اونايي كه براي اومدن به مهموني ، بهترين لباس هاشون رو پوشيدن.مقصر اين فرهنگ لعنتي ماست.چون هيچ وقت به هيچ كس ياد نداده كه تفريح كردن هم آداب خاص خودشو داره . چون هيچ وقت تفريحي در كار نبوده . تاريخ نشون داده كه ما هميشه با بحران سياسي و اقتصادي و اجتماعي مواجه بوديم. بنابراين هميشه فكر اندوختن براي روزمبادا، مانع وجود جايي به نام خرج كردن براي لذت بردن از زندگي و تفريح در به اصطلاح سبد خانواده! بوده.
لازم به ذكره كه نويسنده اين مطالب دست كمي از بقيه نداره.چون سالي يك بار هم به زور مهموني مي ره.فقط فرقش با بقيه اينه كه دلش مي خواد آداب تفريح رو ياد بگيره كه تو اين كشور خواسته زياديه.

دوشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۳

من چند تا سوال جدي از خانم هاي متاهل دارم-وقتي يه خانم ازدواج مي كنه،هر شب بايد بده؟اگه هر شب نده چي مي شه؟همه شوهر ها هر شب مي خوان بكنن؟اگه يه شب اون بخواد بكنه و تو دلت نخواد بدي چي مي شه؟منتظرم!

اينم 100مين پست!بگير كه اومد.

شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۳

يه يادداشت كوچيك براي يه آدم كوچولو
اسمت غوله.غول چراغ جادو.ولي يه آدم كوچولو بيشتر نيستي.چرا؟الان ميگم.اومدي اوركات رو زير و رو كردي تا يه طعمه جديد پيدا كني.نه؟اين وسط اسم منم ديدي.پروفايلمو خوندي و مذهب به نظرت جذاب اومده.فضوليت گل كرده وخواستي به قول خودت اطلاعات بگيري.ظاهرا كيرت هم تنوع مي خواسته يا بي كار بوده.درست مي گم؟پس بعد از يه سال يه اي ميل بي سرو ته زدي كه من چقدر خوب مي نويسم و اوركات عجب خوب جايي يه و......شرمنده م كوچولو.راس راستي شرمنده م.چون اگه واسه كردن اومدي يه شاهكار خلقت هست كه كارشو خوب بلده و خوب انجام ميده.اگه هم اومدي ببيني كه من چقدر پيشرفت كردم.بايد بهت بگم كه هيچي.من هنوز مثل آدم هايي حرف مي زنم كه معلوم نيست فوق ليسانس دارن.شخصيت اجتماعي قوي هم پيدا نكردم.چون ظاهرا پيدا كردني يه.نه؟اگه هم اومدي راجع به مذهب فضولي كني بايد بهت بگم كه ...فضولي موقوف!هري ي ي ي.متاسفم كوچولو.اعتماد به نفس قلابي ت همراه با نثر مدل بي تفاوتي ت جواب نداد.برو به جهنم.

جمعه، تیر ۱۹، ۱۳۸۳

من اين روزا به يه چيزي اعتقاد پيدا كردم.اونم اينه كه جمعيت واقعي جهان طبق شمارش تعداد آدم ها نيست.متاسفانه تو وجود هر آدمي حداقل 2 نفر ديگه زندگي مي كنن كه اون آدم رو بيچاره مي كنن.
متاسفانه من از كساني هستم كه تا الان حدود4نفر رو تو خودم كشف كردم.و فكر مي كنم خيلي ترسناك باشه.چون كمترين عواقبش افزايش بي دليل جمعيته.چون من فكر مي كنم جمعيت برابر با تقاضاس وافزايش اون بيشتر شدن تقا ضاس.پس آدم هاي درون من كه هر كدوم ساز خودشونو مي زنن وخواسته هاي متفاوت با اون يكي دارن،يكي 1نفر حساب مي شن.
1.من خودم:خيلي شبيه منه.زياد با هم دعوا نداريم.ولي اون با اون تويي ها كه دعوا داره!اصلا از نحوه زندگيش راضي نيست.به همين خاطر دلش نمي خواد زندگي كنه.وبه همين دليل بيشتر ترجيح مي ده بخوابه و تو اين دنيا نباشه.خيلي آدم ها رو دوست نداره.دوست داره با اون چند نفر كه خوشش مي ياد رفت و آمد كنه.از ماچ و بوسه متنفره(جز مامان و دوست پسرش).عاشق سيگاره.از الكل خيلي خوشش نمي ياد(امله!)خيلي دم دمي مزاجه.به شدت تنوع طلبه.ولخرجه.از هيچ كاري خوشش نمي ياد.به عمرش سر هيچ كاري نرفته.هيچ حقوقي تا حالا نگرفته.از ورزش آي بدش مي ياد!دوست داره دكترا بگيره چون استثنا از درس خوندن خوشش مي ياد.مي شه گفت يه كون گشاد واقعي كه از همه اون تويي ها هم قلدر تره.
2.زبل خان:نمي دونم از كجا اومده چون نه تنها به من كه به هيچ كدوم از اجدادم هم شبيه نيست!
عاشق اينه كه صبح زود بلند بشه.مديتيشن بكنه.يه ورزش اساسي بكنه.دوش بگيره بشينه به نوشتو تا ظهر.اصلا هم خوابش نمي ياد.به نسكافه هم نياز نداره.مهربون و مودب و خنده رو ه.رانندگي مي كنه،حررررررررفه اي!كامپيوتر ياد مي گيره،توپس!پول در مي ياره مثل ؟؟؟؟؟؟؟يه همسن خودش كه خوب پول در مي ياره.آي خونسرده!مي نويسه شاهكار!
فعلا كه اين دو نفر بد جوري به جون هم افتادن و اين در حد يه دعواي معمولي نيست،تو مايه هاي كشت و كشتاره.تا يكي اون يكي رو نكشه دست بردار نيست.منم دارم اين وسط له مي شم.نمي دونم كي پيروز مي شه.شايدم من بايد تصميم بگيرم.

پنجشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۳

من گه خوردم كه اعصابم ناراحته.من غلط كردم كه دارو مصرف ميكنم.چرا؟چون وقتي مي ري پيش روانپزشك كه مي رينه به حالت و به همه حق مي ده جز به تو،بعد هم 8000تومن در ازاي 30دقيقه ازت مي گيره،بعد منشي لاشي و جنده ش لبخند موزيانه مي زنه كه يعني خوب ازت پول گرفتم،جرات داري بازم بيا!به گه خوردن رسمي مي افتي و تصميم مي گيري حالت هميشه خوب باشه،حتي اگه هر روز بابات چوب تو آستينت بكنه و تو هيچ وقت هيچ شغلي نداشته باشي و از كمبود اعتماد به نفس بميري.
ازت متنفرم مرتيكه ي مرد سالار خشن .همينه ديگه!تا وقتي ما زن ها مي زاريم اين مردا از پدرمون بگير تا هر كي كه باهاش روبرو مي شيم احساس قدرت و دانشمندي بكنه همين مي شه.خاك تو سرت بازيگربعدازاين.

چهارشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۳

خدايان باز هم مي خواهند در سرنوشت من دخالت كنند.آن ها مي خواهند به جاي من تصميم بگيرند.من آن ها را به چالش مي خوانم.آيا كسي هست كه بتواند سرنوشت خود را عوض كند؟

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۳

با اين زندگي دوگانه ي احمقانه اي كه من مي كنم مي خوام به كجا برسم؟

دلم مي خواست امشب پيشت مي خوابيدم.فردا كه جمعه س با هم صبحانه مي خورديم.خواسته زياديه،نه؟

پنجشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۳

سرنوشت آدما خيلي جالبه.اين روزا من خيلي به سرنوشت فكر مي كنم و چه اتفاق هايي كه نمي افته!
اين موضوعي كه مي خوام درباره اش بنويسم مربوط مي شه به هشت يا نه ماه قبل.دقيقا روز بعد از اعتراف شهلا جاهد به قتل.يعني اون روز روزنامه ها پر بود از اين خبرا.اون روز از بد يا خوش حادثه من رو خواهران و برادران نيروهاي انتظامي گرفتن وبردن وزرا.البته چگونگي و اتفاقات رو بعدا كامل مي نويسم ولي الان فقط مي خوام به اين موضوع بپردازم.وقتي ما پنج نفر رو بردن بند زنان و بماند كه چقدر دردناك بود و من براشون گريه كردم و درد خودم يادم رفت،ديديم كه يه نفر داره اون جا واسه خودش همين جوري مي گرده.منو خيلي ياد رويا نونهالي تو فيلم زندان زنان مي نداخت البته خيلي جذاب تر از رويا نو نهالي بود.ماها هم زندان نديده،داشتيم از تعجب شاخ در مي ياورديم كه اين چرا تو بند نيست.اون زنيكه اي كه ما رو گرفته بود باهامون اومد تو بند و تا اون خانم و ديد گفت:برگشتي؟اون خانمه هم گفت آره.منو ديشب ديدي تو تلويزيون؟اونم گفت آره.بعد اونم شروع كرد به توضيح دادن كه ديشب از درشهر كه اومدن گزارش بگيرن من موهام بيرون بود و اوني كه فيلم برداري مي كرد گفت موهاتو بذار تو،گفتم ول كن.همين جوري بگير.بعد اون زنه زندان بان پرسيد كه زدنت؟اونم كشاله ران وساعد دست و بالاي سينه شو نشون داد كه رسما بنفش بود.معلوم بود كمرش خيلي درد مي كنه و بسته بودش و به سختي راه مي رفت. خلاصه يه جورايي آش و لاش بود.با ديدن كبودي ها وشنيدن كتك ما كنجكاو شديم كه ببينيم جرم اين چيه.من ازش پرسيدم.خنديد و گفت منو نمي شناسي؟من كه خيلي معروفم.جرمم قتله.خنديد و رفت بيرون از اتاق.اون نگهبانه ديد من ول كن نيستم گفت كه اين صيغه ناصرمحمدخاني يه ديگه!عجب!شهلا اون جا چي كار مي كرد؟
يه جورايي خونسرد و بي خيال مي زد.يهو ديدم زد زير آواز. خيلي صداش خوشكل بود.يه چيز عجيبي تو صداش بود كه واقعا جذبت مي كرد.وقتي حرف مي زد نمي تونستي نگاش نكني.معلوم بود خيلي راحت،بي اين كه انگشت شو تكون بده هر كي رو بخواد مي تونه مجذوب خودش كنه.تقريبا اون جا همه زندان بان ها باهاش خوب بودن.به من گفت كه اهل هيچي نيستم.سيگارم نمي كشم.واسه خودم تو بند يه گوشه دارم كه اون جا واسه خودمم.با هيچ كس هم كاري ندارم.
منم فكر كردم جاي گريه و زاري با اين حرف بزنم.اونم ماجراي شب قبل رو كه ازش اعتراف گرفته بودن برام تعريف كرد.قبل از اين بگم كه شهلا خيلي مظلوم نيست و نمي شه گفت كه همش راست مي گه.ولي كسي كه يارده ماه اعتراف نكرده يهو چي مي شه كه اعتراف مي كنه؟
از شهلا پرسيدم‍:تو لاله رو كشته بودي كه اعتراف كردي؟خيلي جالبه كه اون مثل طوطي كه درس شو خوب خونده باشه گفت:از بين دو نفر يكي بايد گردن بگيره ديگه!تا اون يكي نجات پيدا كنه!گفتم آخه يعني چي؟تو اگه نكشتي چي مي گي؟گفت آخ اگه بدوني چقدر دوسش دارم.من رسما كفم بريده بود.بهش گفتم كه نويسنده م.گفت قصه زندگي منو بنويس.يه قصه عاشقونه س.گفتم خوب اگه با اين اعتراف اعدامت كنن چي؟گفت نه ناصر قول داده و قسم خورده كه درم مي ياره از زندان.بعد برام تعريف كرد كه شب قبلش چه جوري ازش اعتراف گرفتن.ظاهرا حسابي كتكش مي زنن.بعد هم با ناصرمحمدخاني روبروش مي كنن.اونم بهش مي گه اعتراف كن كه پاي منم اين وسط گيره.به قران هم قسم مي خوره كه اگه اعتراف كني نمي زارم اعدامت كنن.ظاهرا بارون مي يومده و هوا دو نفره بوده.شهلا هم خر مي شه اعتراف مي كنه.
البته يه جور مازوخيسم تو شهلا نشون مي داد كه از كتك خوردن لذت مي بره.چون مي گفت اوني كه مي زنتش شهلا بهش مي گه من دوستت دارم تو آدم خوبي هستي.بازپرس هم بهش گفته ناصر لياقت عشق تو رو نداشت.معلوم بود همه مرداي توي بازداشت گاه و زندان تو كف اين زنن.حالا معلوم نيست اين جناب قاضي چرا انقدر باهاش بده.انگار اينجا كشور بي عدالتي يه.انگار بهش گفتن تمومش كن بره.جلسه پنجشنبه هم كه غير علني يه،ديگه قاضي هر غلطي بخواد مي تونه بكنه.
من نمي گم شهلا راست مي گه يا هيچ كاري نكرده ولي مي پرسم مرداي الدنگي مثل محمدخاني تا كي مي خوان هر غلطي دلشون خواست بكنن؟شهلا تو جلسه ديروز راست گفته.مرداي مشهور از محبوبيت شون براي به دام انداختن زنا استفاده مي كنن.كسي از اين آدم نمي پرسه تو اگه آدم خوبي بودي چرا باهاش بودي؟اون اومد سراغت،تو محلش نمي ذاشتي.عاشقت بود؟تو بي خيال مي شدي.جالبه كه حرفاي ابلهانه بد مشتري داره تو اين كشور.مرد گنده مي گه من گول خوردم.شهلا منو گول زد.نمي دونم موقع اتفاق هاي خوب مردا همه كارن ولي يه همچين مواقعي گول مي خورن.عجب!بعد هم همش تو دادگاه ها داد و بي داد مي كنه و به شهلا مي گه تو آبروي منو بردي.آخي!نه اين كه معتاد نيست و صيغه نداشته،آبروش رفته!
من اون روز به شهلا قول دادم كه براش دعا كنم.واين كه چيزايي رو كه ديدم بنويسم.من بازم مي نويسم كه نمي دونم شهلا چي كار كرده،ولي شهلا آدمي يه كه به اين زودي نبايد بميره.شهلا خيلي حيفه.يه زن باهوش و استثنايي.تو كشور هاي ديگه از اين جور آدم ها براي پيشرفت استفاده مي كنن.اينا آدم هايي ان كه مغزشون وحشتناك خوب كار مي كنه.البته يادم نبود كه ما جايي زندگي مي كنيم كه نياز به هوش نداره.هرچي كمتر بفهمي راحت تر زندگي مي كني.

پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۳

امروز دكتر عروسكي از من پرسيد:درباره ي منم تو وبلاگت مي نويسي؟گفتم نه!هيچ كي تو رو نمي شناسه!بعد با خودم فكر كردم كه يه سال بيشتر از دوستي مون مي گذره و من هيچ چي ازش ننوشتم.يعني نوشتم ولي اسم نبردم.آره اين آدم هموني يه كه پارسال هيچ خبري نبود ولي دل من براش تنگ مي شد.البته الانم خبري نيست.ولي خوب،از اون هيچ خبري تا اين بي خبري،تفاوت از.......اينجا تا اون جاس !!!!!
هرچي هم فكر مي كنم كه يه اسم ثابت براش بذارم پيدا نمي كنم.دكتر عروسكي.دكتر خرگوشه كه البته به زبون من مي شه خ گوشه.دكترـ بازيگر.دكترـ كارگردان.آقا مازيار.خسرو خان......
ولي اصلا خوشحال نيستم.به اين اسم ها هم نمي تونم بخندم.مي گم،اگه من مي دونم كه سرنوشت برام ايني رو كه دوست دارم بهم نمي ده چرا من از لحظه م استفاده نكنم؟چرا خوش نباشم؟فعلا همين كه هست باهاش خوش باشم و حال كنم تا بعد.هميشه همينا رو مي گم ولي 2دقيقه بعدش يادم مي ره و شروع مي كنم به غصه خوردن.خيلي هم كار بدي يه.يكي نيست بگه حال كن بچه.زندگي سخت هست.تو سخت ترش نكن ديگه!

تا حالا شده احساس كني در برابر سرنوشت هيچ قدرتي نداري ،واحساس بيچارگي كني؟

دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۳

از ديروز تا حالا روزنامه ها از آتش سوزي در تاتر شهر مي نويسند.هر كسي هم يه چيزي مي گه و اظهار نظري مي كنه.ولي من خيلي خوب مي دونم اوضاع از چه قرار بوده.دو تا اتفاق تو خانه خورشيد مي تونه بيفته و اون جا رو به آتش بكشه.همه مي دونيم كه حامدمحمدطاهر و كامبيزاسدي اون جا تمرين مي كنن .پس يا
1.حامدمحمدطاهر بعد از انواع بالانس ها وجفتك ها كه بهش مي گن بدن بازيگر ،تصميم گرفت وارد مقوله گل بشود و گل بازي روي صحنه را بيازمايد.پس از گل قطعا نوبت تمرين با آتش است كه اين اولين جلسه تمرين بود كه اين طوري شد.كساني كه حامدمحمدطاهر عزيز دلشان است قطعا براي تمرين گوگولي شان درميان آتش چاره اي خواهند انديشيد،همان طور كه بدون در نظر گرفتن اقدامات ايمني خورشيد را برايش ساختند وبام 2را به نام او كردند.
يا
2.كامبيز اسدي موقع تمرين،براي بالا رفتن ژست كارگرداني ش اومد سيگار شو با ته سيگار قبليش روشن كنه،ته سيگاره افتاد،نديد كه خاموشش كنه خورشيد آتيش گرفت.
نتيجه اخلاقي
الف.گوگولي آدم هاي مهم باشيد.
ب.سيگار چيز بدي يه.

جمعه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۳

نمي دونم چرا همه انقدر از زلزله ترسيدن.من كه تو سينماي حوزه بودم و داشتم فيلم كيل بيل مي ديدم.به همين خاطر تكون ها رو قشنگ حس كردم.دقيقا اونجاي فيلم بود كه رييس ماتسوموتو داشت باباي اورن رو مي كشت.يعني قسمت انيميشن فيلم.خيلي ها ترسيدن و رفتن بيرون ولي من نشسته بودم و به اين فكر مي كردم كه الان قشنگ احساس اين دختره رو زير تخت مي شه فهميد.بعد هم فكر كردم خوب اگه هم بميرم چي مي شه؟جالبه كه خونمون هم مثل خودم فكر مي كنن.كسي بهم زنگ نزد.دوستم كه خيلي ترسيده بود.جون دوست بودن بعضي از آدما جالبه.از خونشون هم بهش زنگ زدن كه ببينن چطوره و كجاست؟
تو خونه ما فقط نبايد شب دير بياي يا شب بيرون بموني اونم فكر كنم به خاطر آبرو باشه.چون دوست من 4تا بچن ولي اين جور مواقع خوب لوس شون مي كنن و مامانشون نگران ميشن كه گوگولي آشون طوري نشن.به قول اصفهاني آ:طوري نيس.طوري شون نيمي شه.

پنجشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۳

خيلي غمگينم،خيلي.براي خودم متاسفم.سواد و شعور به چه دردت مي خوره؟ وقتي كه اون چيزي رو مي خواي به دست بياري اگه علم براش جذاب ترين گزينه باشه به علم تو توجه نمي كنه،محو جونور بازيت مي شه.و اگه تو جونور نباشي فاتحت خوندس چون يه جونور پيدا مي شه،حتي بي سواد و ميدون مال اونه.اگه جونور نيستي سعي كن ياد بگيري.اگه مثل من استعداد ياد گيري شو نداري برو بمير.بازم مثل من.

دوشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۳

زياد نبايد حرف بزنم چون دارم نمايشنامه مي نويسم.وقت ندارم.و مي دونم كه چقدر زود دير مي شود!

یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۳

نمايشنامه خوني2تا از نمايشنامه هاي جلال تهراني آخر خنده بود.من كه خيلي لذت بردم.اولين بار بود كه من براي ديدن يه نمايش حاضر شدم رو زمين بشينم و اصلا هم پام درد نگرفت،بسكه درگير ماجرا بودم وحال كردم.اولي كه يه نمايشنامه راديويي بود كه جلال يه تيكه هايي شو قبلا برام تعريف كرده بود.فكر نمي كردم انقدر بامزه باشه.تركيب زمان حال و آينده بود به سبك خود جلال.يه پدر ومادر كه مي خوان با موشك برن براي بچه شون طوطي بخرن.يه من كه خيلي چسبيد.
نمايشنامه دومي هم كاري يه كه خود جلال چند وقته داره تمرينش مي كنه.بامزه بود ولي معلومه حسابي كار داره و بايد منتظر باشيم ببينيم اين دفعه چه سورپرايزي از جلال تهراني مي بينيم.
يه اتفاق خوب هم افتاد اون هم اين بود كه حال جلال از چند وقت پيش خيلي بهتر بود.و معلوم بود كمتر غصه مي خوره.البته به خاطر كار تاتر.(يه وقت حرف در نياد براش ).

اسب ها رو ديدم.چقدر تابلو’ن اين نمايش هاي سفارشي.شايد مي شد اين نمايش تو1ساعت تموم بشه.اون وقت حتما كار بهتري مي شد.ولي انگار به اين كار آدامس بسته بودن بسكه كش مي يومد.حدود2ساعت يا شايد يه كم بيشتر بود.وقتي موضوع نمايش رو مي شنوي سوژه خيلي جذابي يه.جنگ از زبان اسب ها.ولي ديدنش خيلي خسته كننده بود.اصلا كشش نداشت.اصلا دلت نمي خواست بدوني بعدش چي مي شه.جز بازي رضا بابك بازي جالبي نديدم كه البته بسيار شبيه به همون شخصيتي بود كه تو پل بازيش مي كرد.
ولي چيز هاي جذاب تري در حين اجراي نمايش فهميدم كه باعث شد 2ساعت اجرا رو تحمل كنم.كاملا از نوع انتخاب بازيگران خانم براي نقش ها مشخص بود كه در اين كار چه كساني مورد توجه و لطف ارباب هستند.وكي بهتر به آقا سرويس مي ده.تنوع طلبي آقا باعث شده كه قديمي ها برن و جاش جديدها بيان.اين آدم درام رو خوب مي شناسه ونمايشنامه نويس خوبي هم هست كه البته به پاي محمدرضاعرفاني هيچ وقت نمي رسه.ولي آدم بي كلاسيه.دختر بازي به اين شكل،نوعي كلاس مي طلبه كه ايشون هيچ وقت بلد نبودن.هم كلاسي هاي دوره دانشگاه شون هم مي گن اين آدم جوون تر هم كه بود و زن نداشت بي كلاس دختر بازي مي كرد.چطوريش رو هم مي دونم ولي بعدا مي گم.غير از دختر بازيش چيز هاي مهم تري هم هست و اون اينه كه ايشون چي شد كه به اين جا رسيد؟...............

دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۳

ديروز دم سفارت انگلستان چه خبر بود از جك وجونور.با چادر هاي سياه،چفيه،سر بند هاي قرمزوپرچم.من كه ياد دهه60افتادم.من كه فكر نمي كردم از اون خيابون جون سالم به در ببرم.اصلا معلوم نبود كه از كجا اومدن و چي مي خوان؟شايد هم پول گرفته بودن كه بيان تفريح.راستي چندين عمامه به سر هم ديدم.مغازه هاي اول خيابون كه كركره هاشونو پايين داده بودن چون اصلا دلشون نمي خواست كه شيشه هاشون بشكنه.وسط هاي منوچهري كه من از يكي شنيدم كه خوب!شيشه هم بشكنيم كه داد يه مغازه دار در اومدوخوشبختانه شيشه اي شكسته نشد.
يه عده هم يه جا جمع شده بودن و دوربين هم فقط از اون جا تصوير مي گرفت كه يعني ببينيد چه جمعيتي!
دوستي تعريف مي كرد: ما يه همسايه داشتيم كه خانومه توده اي بود.روز هاي13آبان هم آش مرگ بر آمريكا مي پخت.يه روز بابام بهش گفت خانوم ايشالا آمريكا بميره شما راحت شين.
حالا مي شه براي دل خوشي دوستان گفت كه ايشالا يه روز اينگيليس بميره شما راحت شين.آخه يكي نيست بگه الاغا!شما هر چي عربده بزنيد هيچ كدوم از اينا آخ هم نمي گن؟
يكي از رجال چند وقت پيش در افاضاتشون فرمودن كه براي ما بولدوزر انداختن زير عمارت و باغ سفارت انگليس مثل آب خوردنه!!!!!!!

ناتمام رو ديدم.متن ناتمام يه سر سوزن هم دراماتيك نيست.سه تا زن به نوبت ميان مي شينن رو صندلي ور ور حرف مي زنن و مي رن.اصلا معلوم نيست براي كي؟چرا؟موضوع چيه؟دوربين اين وسط چي كارس؟اين بابا كه مي گن اعدامش كنيد يا ولش كنيد يا تبعيدش كنيد،كي هست؟
امامعلومه رواجراي ناتمام خيلي فكر شده.تا جايي كه در مورد زن اول به بيراهه رفته.زن اول اگر خيلي عوامه كه تقريبا همه كلمات و اسم ها رو اشتباه تلفظ مي كنه چرا تام جونز وآلبانو و روميناپاورو مي شناسه؟و اگر قبول كنيم كه زن اول انقدر عوامه،چرا يه جاهايي يادش مي ره كه عوامه؟در واقع اين بازي عوام بودنه كه تو تنه بازيگر ننشسته.
اما شخصيت زن دوم،خيلي زيباتر از شخصيتي كه نويسنده تلاش در خلق آن داشته،درك شده.بازيگر اين نقش با بازي خودتصويري جالب ارايه مي كنه.بازي كه كار هر كسي نيست.ريزه كاري ها واحساسات نقش بسيار خوب در اومده ولي.....اي كاش اين بازيگر كمي در مورد وعظ در مجالس زنانه هم اطلاعات داشت.آن وقت ديگر بازيش بي نظير مي شد.
زن سوم هم شخصيتي داره كه تلاش مي كنه از دنياي دو زن قبلي بيرون بياد و مستقل تر از آن دو عمل كنه.و ئضعيت زني كه در جامعه كمي بي دست و پا باشه و نتونه دروغ بگه رو نشون مي ده.
بحر حال معلومه كه عوامل اين نمايش سعي كردن دراماتيك نبودن متن رو با پرداختن به شخصيت ها تبديل به اثر بهتري كنن.ولي متاسفانه اين در همه جاي اثر خود نمايي مي كند و كاريش هم نمي شه كرد.

یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۳

تو نمايشگاه كتاب امسال به من خيلي خوش گذشت.ولي يه چيزي هم خيلي ناراحتم كرد،اونم برخورد فروشنده هاي غرفه فارابي با دو تا آقاي افغاني بود كه اومده بودن براي يه كتاب خونه كتاب بخرن ببرن افغانستان.اين بنده هاي خدا كلي خريد كردن،فاكتور هم نخواستن،فقط گفتن تخفيف بده كه يكي از اون فروشنده ها گفت نمي شه.يكي ديگه از فروشنده ها مثلا خواست منت بذاره سرشون،يه كاتالوگ جشنواره فيلم اصفهان نمي دونم مال كي داد بهشون گفت اينم تخفيف.اون بيچاره ها كلي ذوق كردن و گفتن از اين جور چيز ها هم لازم داريم داريد؟همون فروشنده اولي در اومد كه نه همين يكي يه.بد زير لبي به ما گفت ول كن بابا!اومدين كشور ما رو به گند كشيدين!واقعا قلبم فشرده شد.اين بيچاره ها چي كار كردن؟جز اين كه سال ها كار هاي سخت رو تو كشور ما اين آدم ها انجام دادن؟
آدم هاي مسلمون!متمدن نما هاي 2500ساله،روشنفكر ها،اهل هر مسلكي كه هستيد و ادعا هم داريد كه بهترين مسلمون يا متمدن ترين يا روشنفكر ترين آدميد،كدوم دين و مذهب و فرقه مي گه مهموني رو كه از جنگ فرار كرده بهش حقي نديد هيچ، بهش بي احترامي هم بكنيد؟ حالا هي كونتون رو جر بديد بگيد مرگ بر.........هيچ كدوم از اين مرگ گرفته ها(البته از ديد شما) چنين رفتاري رو نه با ملت خودشون مي كنن،نه با هيچ پناهنده اي.بحرحال من شماره مو بهشون دادم كه بيان تياتر شهر كه من هر چي بولتن و كاتالوگ تو انبار هست يه نمونه بگيرم و بهتون بدم.من منتظر تماس شون هستم.خيلي حرف ها و سوال دارم كه بايد بهشون بگم.
مي دونم كه خيلي ها اين موضوع رو مي دونن ولي براي اون هايي كه نمي دونن بگم كه كاتالوگ و بولتن يه نشريه كاملا تبليغاتي يه كه فقط تبليغ اون جشنواره رو مي كنه و نه تنها ارزشي به لحاظ مالي نداره بلكه تمام عوامل اون جشنواره از خداشون باشه كه كسي خواستار اون نشريه براي يه مكان فرهنگي باشه مثل يه كتاب خونه تو افغانستان .جايي كه الان بچه ها و جوون ها با ولع منتظر يه چيز تازه براي خوندن و ياد گرفتن هستن .نمي دونم فروشنده هاي فارابي مي خواستن بولتن ها رو نگه دارن بذارن سر قبرشون؟يا بكنن تو.............؟

من3تاآدرس اي ميل دارم.2تاش چند بار به علت عدم استفاده در مدت نمي دونم چند وقت بسته شده ومن با پررويي دوباره پسش گرفتم.اما از بد روزگار!!!!!!!! چون پسر بازي1ساله كه تعطيل شده هيچكي؟به من اي ميل نمي زنه.پس من امشب خودم به آدرس هاي خودم اي ميل زدم و كلي قربون صدقه خودم رفتم تا هر 3تا آدرس رو حفظ كنم.
خودمونيم منم خيلي زياده خواهم آ!!!!!!

جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۳

اگه امروز نمايشگاه كتاب تموم نمي شد ما7بارمي رفتيم اون جا.ولي متاسفانه6باررفتيم!تازه نمايشگاه مطبوعات اصلا نرفتيم.قسمت كتاب كودك ونوجوان رو هم نديديم.من هنوز چند تا كتاب مي خوام كه نخريدم.
يادم مي ياد10سال پيش هيچ فروشنده اي براي فروش كتاب هاش تبليغ نمي كرد و بال بال نمي زد.آدم ها هم كتاب شون رو مي خريدن و لابد مثل آدم هم مي نشستن مي خوندنشون.(البته براي اين قسمت تضميني وجود نداره.)اما امان از كتاب فروش هاي امروزي.البته اينا همون آدم هان،ولي نوع كاسبي شون عوض شده.البته بعضي هاشون خوب راهنمايي مي كنن وهم تو كتاب خوبي مي خري هم اونا به هدف شون مي رسن.اما امان از روزي كه يكي از اينا نوع كاسبيش مثل لباس فروشي هاي پاساژفردوسي باشه يعني بنداز.يه كتاب مزخرف مي ره تو پاچه ت.هيچ كاري ش هم نمي شه كرد.من هم چند تايي از اين جور كتاب ها رو دارم.
تا همين چند ماه پيش وقتي وارد كتاب فروشي مي شدم يادم مي رفت كجام وچقدر تو كيفم پوله،وغير از خريدن كتاب هزار جور خرج ديگه هم دارم.كتاب الكي زياد داشتن هم هنر نيست.پس مثل خل ها از هرچي خوشم مي يومد مي خريدم.بدش هم افلاس بود و بس.تازگي ها يه راه حل جديد ياد گرفتم.وقتي از يه كتاب خوشم مي ياد،خوب فكر مي كنم ببينم اونو لازم دارم يا نه؟حتي سعي مي كنم ازش فاصله بگيرم ببينم كه هنوز بهش فكر مي كنم؟چندين بار ورقش مي زنم تا ببينم همونه كه من لازم دارم يا نه؟درسته كه اين جوري از خريد كردن معمولي بيشتر زمان مي بره ولي وقتي برمي گردي خونه كونت كمتر مي سوزه چون كمتر تو پاچت رفته.

شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۲

عجب نسل باحالي ان اين جوون هاي 15 تا 25 .شايد يه كم پايين و بالا بگم ولي همين حدودن.ماه رمضون روزه مي گيرن وشب هاي قتل وقدر عزاداري مي كنن وجشن مي گيرن.محرم عزاداري مي كنن.كريسمس وشب ژانويه رو مهموني مي گيرن.نوروز هم كه جاي خودش.جشن مهرگان وشب چله فراموش نشه.اين والنتين هم كه قصه ايه كه تازه مد شده.عجب آش شل قلم كاري هستيم ما ها.آها إكس پارتي وبالماسكه وپيژاما پارتي رو يادم رفت بگم.حالا هي بگيد ايران بد جايي يه مي خوايم بريم از اين كشور.

مي دوني چقدر دوست دارم؟انقدر كه اگه چند روز ازت بي خبر باشم،تا ببينمت محكم مي زنم..............!

اين كه مي گن اينترنت دنيا رو تبديل به يه دهكده كرده دروغه.تلفن وموبايل آدم ها رو ظرف چند ثانيه به هم وصل مي كنه چرته.من بايد تو رو ببينم تا راضي بشم،آروم باشم وفكر كنم : فردا من زنده م.

سه‌شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۲

.آخي.بازم جشنواره تاتر تموم شد. دلم تنگ مي شه براش. پازسال همين موقع من بازم از برنده هاي جوايز خبر نداشتم.به قول پدربزرگم ارزون مي شه به مام مي رسه

سه‌شنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۲

روزهاي اولي كه من تازه فهميده بودم وبلاگ چيه ،خيلي گشتم تا يه وبلاگ پيدا كنم كه درباره تاتر باشه ،كه پيدا نكردم.وخودم اوليش بودم كه به اسمي كه مي دونيد وبلاگ دار شدم.خيلي هم از اين قضيه به خودم مي بالم.خيلي دلم ميخواست كه تخصصي درباره تاتر بنويسم كه هنوز هم فكر مي كنم موقع ش نيست.اين كه چه تاتري رو صحنه س يا يه ذره سطح بالاترش يا نقد بر تاترها، كه تو روزنامه ها هست.اينم كه كي با كي چه رابطه اي داره و كي با كي ديشب شام خورده وچه كساني با هم در طول هفته چند بار مي خوابند رو كه عمو اسكندر هم مي دونه و به كسي ربط نداره.اينم كه كي مخلص كيه وكدوم وبلاگ نويس عاشق با نمكي و سبك نگارش خارق العاده اون يكيه چه ربطي به تاتر داره؟توي تاتر شهر اينا رو به هم مي گن.من امشب چند تا وبلاگ ديدم كه همش اين طوري بود.اعلام ساعت هاي اجرا تاتر شهر.تبليغ حميد امجد.تعريف دوستان از خوش تيپي همديگه.و اين كه جشنواره تاتر فجر داره شروع مي شه واين كه همه اين ادم ها چقدر با هم مهربونن و خيلي با هم حال مي كنن و........راستش حالم بد شد يا به قول اون هايي كه نقد شون كردم حسوديم شد.اخه اين خيلي پيشرفته و من عقب موندم از اين وبلاگ بازي جديد.من فكر مي كردم فقط خودم به نام تاترتو وبلاگ جفنگ مي بافم ولي ديدم كه تعداد خيلي بالاست!خسته نباشيد دوستان.خيلي خوش امديد.

روزي روزگاري يه دختره بود كه اينترنت براش خيلي مهم بود.فكر مي كرد از راه وصل شدن به اينترنت به همه دنيا دست پيدا مي كنه.البته با هيتلر نسبتي نداشت ولي از يرادران اميدوار خيلي خوشش ميومد.از اون جايي كه پدرش با جادوگر گوتل فاميل بود فكر مي كرد اينترنت چاره اي به جاي جهان گردي باشه.اون موقع ها به هركي مي گفتش اينترنت هر هر مي خنديدن و مي گفتن اه اه همون كه باهاش چت مي كنن؟مال بچه قرتياس ما مي خوايم چي كار.ولي اين دختره قصه ما از اون جايي كه خيلي لج بازه وتا اون چيزي رو كه مي خواد به دست نياره ول كن نيست رفت و فقط همين يه كارو ياد گرفت. يعني اينترنت بازي .بعدش اومد و به يكي از دوستاش ياد داد كه اينترنت يعني چي و چه كار هايي كه باهاش مي شه كرد.اون دوستش هم فكر كرد كه اينترنت رو ميشه از عقب وجلو كرد كرد .به همين خاطر با جديت اينترنت بازي رو از دختره ياد گرفت. ولي اين دختره يه بدي خيلي بد داشت اونم نداشتن پشتكار بود.به همين خاطر الان همون دوستش داره از طريق اينترنت بازي اپولو هوا مي كنه،با خارجي ها ارتباط داره،كلي دوست بازيگر ودايركتور داره كه نمايشنامه هاشو اجرا مي كنن كه البته نياز به گفتن نداره چون همه مي دونن.چون همه فيلم اجراشو ديدن.خلاصه كه اگه اين دختره يه كم پشتكار داشت ادم مهمي شده بود مثل اون دوست مهمش،نه؟

به به!ميبينم كه همه تاتري ها ماشاالله هزار ماشالله وبلاگ نويس شدن وبله ديگه......خبرهاي داغ از تنور نيومده مياد رو وبلاگ ها.انشاالله كه خيلي مباركه.

 


   فرستادن نظرات

وبلاگهای پيشنهادی


عصيان

LINK
LINK

آرشيو


آرشيو




[Powered by Blogger]
(<$BlogItemCommentCount$>) comments