دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۳
از ديروز تا حالا روزنامه ها از آتش سوزي در تاتر شهر مي نويسند.هر كسي هم يه چيزي مي گه و اظهار نظري مي كنه.ولي من خيلي خوب مي دونم اوضاع از چه قرار بوده.دو تا اتفاق تو خانه خورشيد مي تونه بيفته و اون جا رو به آتش بكشه.همه مي دونيم كه حامدمحمدطاهر و كامبيزاسدي اون جا تمرين مي كنن .پس يا
1.حامدمحمدطاهر بعد از انواع بالانس ها وجفتك ها كه بهش مي گن بدن بازيگر ،تصميم گرفت وارد مقوله گل بشود و گل بازي روي صحنه را بيازمايد.پس از گل قطعا نوبت تمرين با آتش است كه اين اولين جلسه تمرين بود كه اين طوري شد.كساني كه حامدمحمدطاهر عزيز دلشان است قطعا براي تمرين گوگولي شان درميان آتش چاره اي خواهند انديشيد،همان طور كه بدون در نظر گرفتن اقدامات ايمني خورشيد را برايش ساختند وبام 2را به نام او كردند.
يا
2.كامبيز اسدي موقع تمرين،براي بالا رفتن ژست كارگرداني ش اومد سيگار شو با ته سيگار قبليش روشن كنه،ته سيگاره افتاد،نديد كه خاموشش كنه خورشيد آتيش گرفت.
نتيجه اخلاقي
الف.گوگولي آدم هاي مهم باشيد.
ب.سيگار چيز بدي يه.
جمعه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۳
نمي دونم چرا همه انقدر از زلزله ترسيدن.من كه تو سينماي حوزه بودم و داشتم فيلم كيل بيل مي ديدم.به همين خاطر تكون ها رو قشنگ حس كردم.دقيقا اونجاي فيلم بود كه رييس ماتسوموتو داشت باباي اورن رو مي كشت.يعني قسمت انيميشن فيلم.خيلي ها ترسيدن و رفتن بيرون ولي من نشسته بودم و به اين فكر مي كردم كه الان قشنگ احساس اين دختره رو زير تخت مي شه فهميد.بعد هم فكر كردم خوب اگه هم بميرم چي مي شه؟جالبه كه خونمون هم مثل خودم فكر مي كنن.كسي بهم زنگ نزد.دوستم كه خيلي ترسيده بود.جون دوست بودن بعضي از آدما جالبه.از خونشون هم بهش زنگ زدن كه ببينن چطوره و كجاست؟
تو خونه ما فقط نبايد شب دير بياي يا شب بيرون بموني اونم فكر كنم به خاطر آبرو باشه.چون دوست من 4تا بچن ولي اين جور مواقع خوب لوس شون مي كنن و مامانشون نگران ميشن كه گوگولي آشون طوري نشن.به قول اصفهاني آ:طوري نيس.طوري شون نيمي شه.
پنجشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۳
خيلي غمگينم،خيلي.براي خودم متاسفم.سواد و شعور به چه دردت مي خوره؟ وقتي كه اون چيزي رو مي خواي به دست بياري اگه علم براش جذاب ترين گزينه باشه به علم تو توجه نمي كنه،محو جونور بازيت مي شه.و اگه تو جونور نباشي فاتحت خوندس چون يه جونور پيدا مي شه،حتي بي سواد و ميدون مال اونه.اگه جونور نيستي سعي كن ياد بگيري.اگه مثل من استعداد ياد گيري شو نداري برو بمير.بازم مثل من.
دوشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۳
زياد نبايد حرف بزنم چون دارم نمايشنامه مي نويسم.وقت ندارم.و مي دونم كه چقدر زود دير مي شود!
یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۳
نمايشنامه خوني2تا از نمايشنامه هاي جلال تهراني آخر خنده بود.من كه خيلي لذت بردم.اولين بار بود كه من براي ديدن يه نمايش حاضر شدم رو زمين بشينم و اصلا هم پام درد نگرفت،بسكه درگير ماجرا بودم وحال كردم.اولي كه يه نمايشنامه راديويي بود كه جلال يه تيكه هايي شو قبلا برام تعريف كرده بود.فكر نمي كردم انقدر بامزه باشه.تركيب زمان حال و آينده بود به سبك خود جلال.يه پدر ومادر كه مي خوان با موشك برن براي بچه شون طوطي بخرن.يه من كه خيلي چسبيد.
نمايشنامه دومي هم كاري يه كه خود جلال چند وقته داره تمرينش مي كنه.بامزه بود ولي معلومه حسابي كار داره و بايد منتظر باشيم ببينيم اين دفعه چه سورپرايزي از جلال تهراني مي بينيم.
يه اتفاق خوب هم افتاد اون هم اين بود كه حال جلال از چند وقت پيش خيلي بهتر بود.و معلوم بود كمتر غصه مي خوره.البته به خاطر كار تاتر.(يه وقت حرف در نياد براش ).
اسب ها رو ديدم.چقدر تابلو’ن اين نمايش هاي سفارشي.شايد مي شد اين نمايش تو1ساعت تموم بشه.اون وقت حتما كار بهتري مي شد.ولي انگار به اين كار آدامس بسته بودن بسكه كش مي يومد.حدود2ساعت يا شايد يه كم بيشتر بود.وقتي موضوع نمايش رو مي شنوي سوژه خيلي جذابي يه.جنگ از زبان اسب ها.ولي ديدنش خيلي خسته كننده بود.اصلا كشش نداشت.اصلا دلت نمي خواست بدوني بعدش چي مي شه.جز بازي رضا بابك بازي جالبي نديدم كه البته بسيار شبيه به همون شخصيتي بود كه تو پل بازيش مي كرد.
ولي چيز هاي جذاب تري در حين اجراي نمايش فهميدم كه باعث شد 2ساعت اجرا رو تحمل كنم.كاملا از نوع انتخاب بازيگران خانم براي نقش ها مشخص بود كه در اين كار چه كساني مورد توجه و لطف ارباب هستند.وكي بهتر به آقا سرويس مي ده.تنوع طلبي آقا باعث شده كه قديمي ها برن و جاش جديدها بيان.اين آدم درام رو خوب مي شناسه ونمايشنامه نويس خوبي هم هست كه البته به پاي محمدرضاعرفاني هيچ وقت نمي رسه.ولي آدم بي كلاسيه.دختر بازي به اين شكل،نوعي كلاس مي طلبه كه ايشون هيچ وقت بلد نبودن.هم كلاسي هاي دوره دانشگاه شون هم مي گن اين آدم جوون تر هم كه بود و زن نداشت بي كلاس دختر بازي مي كرد.چطوريش رو هم مي دونم ولي بعدا مي گم.غير از دختر بازيش چيز هاي مهم تري هم هست و اون اينه كه ايشون چي شد كه به اين جا رسيد؟...............
دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۳
ديروز دم سفارت انگلستان چه خبر بود از جك وجونور.با چادر هاي سياه،چفيه،سر بند هاي قرمزوپرچم.من كه ياد دهه60افتادم.من كه فكر نمي كردم از اون خيابون جون سالم به در ببرم.اصلا معلوم نبود كه از كجا اومدن و چي مي خوان؟شايد هم پول گرفته بودن كه بيان تفريح.راستي چندين عمامه به سر هم ديدم.مغازه هاي اول خيابون كه كركره هاشونو پايين داده بودن چون اصلا دلشون نمي خواست كه شيشه هاشون بشكنه.وسط هاي منوچهري كه من از يكي شنيدم كه خوب!شيشه هم بشكنيم كه داد يه مغازه دار در اومدوخوشبختانه شيشه اي شكسته نشد.
يه عده هم يه جا جمع شده بودن و دوربين هم فقط از اون جا تصوير مي گرفت كه يعني ببينيد چه جمعيتي!
دوستي تعريف مي كرد: ما يه همسايه داشتيم كه خانومه توده اي بود.روز هاي13آبان هم آش مرگ بر آمريكا مي پخت.يه روز بابام بهش گفت خانوم ايشالا آمريكا بميره شما راحت شين.
حالا مي شه براي دل خوشي دوستان گفت كه ايشالا يه روز اينگيليس بميره شما راحت شين.آخه يكي نيست بگه الاغا!شما هر چي عربده بزنيد هيچ كدوم از اينا آخ هم نمي گن؟
يكي از رجال چند وقت پيش در افاضاتشون فرمودن كه براي ما بولدوزر انداختن زير عمارت و باغ سفارت انگليس مثل آب خوردنه!!!!!!!
ناتمام رو ديدم.متن ناتمام يه سر سوزن هم دراماتيك نيست.سه تا زن به نوبت ميان مي شينن رو صندلي ور ور حرف مي زنن و مي رن.اصلا معلوم نيست براي كي؟چرا؟موضوع چيه؟دوربين اين وسط چي كارس؟اين بابا كه مي گن اعدامش كنيد يا ولش كنيد يا تبعيدش كنيد،كي هست؟
امامعلومه رواجراي ناتمام خيلي فكر شده.تا جايي كه در مورد زن اول به بيراهه رفته.زن اول اگر خيلي عوامه كه تقريبا همه كلمات و اسم ها رو اشتباه تلفظ مي كنه چرا تام جونز وآلبانو و روميناپاورو مي شناسه؟و اگر قبول كنيم كه زن اول انقدر عوامه،چرا يه جاهايي يادش مي ره كه عوامه؟در واقع اين بازي عوام بودنه كه تو تنه بازيگر ننشسته.
اما شخصيت زن دوم،خيلي زيباتر از شخصيتي كه نويسنده تلاش در خلق آن داشته،درك شده.بازيگر اين نقش با بازي خودتصويري جالب ارايه مي كنه.بازي كه كار هر كسي نيست.ريزه كاري ها واحساسات نقش بسيار خوب در اومده ولي.....اي كاش اين بازيگر كمي در مورد وعظ در مجالس زنانه هم اطلاعات داشت.آن وقت ديگر بازيش بي نظير مي شد.
زن سوم هم شخصيتي داره كه تلاش مي كنه از دنياي دو زن قبلي بيرون بياد و مستقل تر از آن دو عمل كنه.و ئضعيت زني كه در جامعه كمي بي دست و پا باشه و نتونه دروغ بگه رو نشون مي ده.
بحر حال معلومه كه عوامل اين نمايش سعي كردن دراماتيك نبودن متن رو با پرداختن به شخصيت ها تبديل به اثر بهتري كنن.ولي متاسفانه اين در همه جاي اثر خود نمايي مي كند و كاريش هم نمي شه كرد.
یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۳
تو نمايشگاه كتاب امسال به من خيلي خوش گذشت.ولي يه چيزي هم خيلي ناراحتم كرد،اونم برخورد فروشنده هاي غرفه فارابي با دو تا آقاي افغاني بود كه اومده بودن براي يه كتاب خونه كتاب بخرن ببرن افغانستان.اين بنده هاي خدا كلي خريد كردن،فاكتور هم نخواستن،فقط گفتن تخفيف بده كه يكي از اون فروشنده ها گفت نمي شه.يكي ديگه از فروشنده ها مثلا خواست منت بذاره سرشون،يه كاتالوگ جشنواره فيلم اصفهان نمي دونم مال كي داد بهشون گفت اينم تخفيف.اون بيچاره ها كلي ذوق كردن و گفتن از اين جور چيز ها هم لازم داريم داريد؟همون فروشنده اولي در اومد كه نه همين يكي يه.بد زير لبي به ما گفت ول كن بابا!اومدين كشور ما رو به گند كشيدين!واقعا قلبم فشرده شد.اين بيچاره ها چي كار كردن؟جز اين كه سال ها كار هاي سخت رو تو كشور ما اين آدم ها انجام دادن؟
آدم هاي مسلمون!متمدن نما هاي 2500ساله،روشنفكر ها،اهل هر مسلكي كه هستيد و ادعا هم داريد كه بهترين مسلمون يا متمدن ترين يا روشنفكر ترين آدميد،كدوم دين و مذهب و فرقه مي گه مهموني رو كه از جنگ فرار كرده بهش حقي نديد هيچ، بهش بي احترامي هم بكنيد؟ حالا هي كونتون رو جر بديد بگيد مرگ بر.........هيچ كدوم از اين مرگ گرفته ها(البته از ديد شما) چنين رفتاري رو نه با ملت خودشون مي كنن،نه با هيچ پناهنده اي.بحرحال من شماره مو بهشون دادم كه بيان تياتر شهر كه من هر چي بولتن و كاتالوگ تو انبار هست يه نمونه بگيرم و بهتون بدم.من منتظر تماس شون هستم.خيلي حرف ها و سوال دارم كه بايد بهشون بگم.
مي دونم كه خيلي ها اين موضوع رو مي دونن ولي براي اون هايي كه نمي دونن بگم كه كاتالوگ و بولتن يه نشريه كاملا تبليغاتي يه كه فقط تبليغ اون جشنواره رو مي كنه و نه تنها ارزشي به لحاظ مالي نداره بلكه تمام عوامل اون جشنواره از خداشون باشه كه كسي خواستار اون نشريه براي يه مكان فرهنگي باشه مثل يه كتاب خونه تو افغانستان .جايي كه الان بچه ها و جوون ها با ولع منتظر يه چيز تازه براي خوندن و ياد گرفتن هستن .نمي دونم فروشنده هاي فارابي مي خواستن بولتن ها رو نگه دارن بذارن سر قبرشون؟يا بكنن تو.............؟
من3تاآدرس اي ميل دارم.2تاش چند بار به علت عدم استفاده در مدت نمي دونم چند وقت بسته شده ومن با پررويي دوباره پسش گرفتم.اما از بد روزگار!!!!!!!! چون پسر بازي1ساله كه تعطيل شده هيچكي؟به من اي ميل نمي زنه.پس من امشب خودم به آدرس هاي خودم اي ميل زدم و كلي قربون صدقه خودم رفتم تا هر 3تا آدرس رو حفظ كنم.
خودمونيم منم خيلي زياده خواهم آ!!!!!!
جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۳
اگه امروز نمايشگاه كتاب تموم نمي شد ما7بارمي رفتيم اون جا.ولي متاسفانه6باررفتيم!تازه نمايشگاه مطبوعات اصلا نرفتيم.قسمت كتاب كودك ونوجوان رو هم نديديم.من هنوز چند تا كتاب مي خوام كه نخريدم.
يادم مي ياد10سال پيش هيچ فروشنده اي براي فروش كتاب هاش تبليغ نمي كرد و بال بال نمي زد.آدم ها هم كتاب شون رو مي خريدن و لابد مثل آدم هم مي نشستن مي خوندنشون.(البته براي اين قسمت تضميني وجود نداره.)اما امان از كتاب فروش هاي امروزي.البته اينا همون آدم هان،ولي نوع كاسبي شون عوض شده.البته بعضي هاشون خوب راهنمايي مي كنن وهم تو كتاب خوبي مي خري هم اونا به هدف شون مي رسن.اما امان از روزي كه يكي از اينا نوع كاسبيش مثل لباس فروشي هاي پاساژفردوسي باشه يعني بنداز.يه كتاب مزخرف مي ره تو پاچه ت.هيچ كاري ش هم نمي شه كرد.من هم چند تايي از اين جور كتاب ها رو دارم.
تا همين چند ماه پيش وقتي وارد كتاب فروشي مي شدم يادم مي رفت كجام وچقدر تو كيفم پوله،وغير از خريدن كتاب هزار جور خرج ديگه هم دارم.كتاب الكي زياد داشتن هم هنر نيست.پس مثل خل ها از هرچي خوشم مي يومد مي خريدم.بدش هم افلاس بود و بس.تازگي ها يه راه حل جديد ياد گرفتم.وقتي از يه كتاب خوشم مي ياد،خوب فكر مي كنم ببينم اونو لازم دارم يا نه؟حتي سعي مي كنم ازش فاصله بگيرم ببينم كه هنوز بهش فكر مي كنم؟چندين بار ورقش مي زنم تا ببينم همونه كه من لازم دارم يا نه؟درسته كه اين جوري از خريد كردن معمولي بيشتر زمان مي بره ولي وقتي برمي گردي خونه كونت كمتر مي سوزه چون كمتر تو پاچت رفته.